دربارۀ عشق در ادبیات فارسی و شاهنامه فردوسی چه میدانید؟؟؟


عضو شوید


نام کاربری
رمز عبور

:: فراموشی رمز عبور؟

عضویت سریع

نام کاربری
رمز عبور
تکرار رمز
ایمیل
کد تصویری
براي اطلاع از آپيدت شدن وبلاگ در خبرنامه وبلاگ عضو شويد تا جديدترين مطالب به ايميل شما ارسال شود



تاریخ :
بازدید : 622
نویسنده : نوری

اوج داستانهای عاشقانه را می توان در آثار نظامی چون لیلی و مجنون و خسرو و شیرین دید. مهارت نظامی در سرودن مثنوی باعث شد شاعران بعدی در تمام دوره های ادبی زبان فارسی از او تقلید کنند. نظامی در شیفتگی مجنون به لیلی می گوید:

 

 مجنون چو شنید پند خویشان از تلخی پند شد پریشان

زد دست و درید پیرهن را کاین مرده چه می کند کفن را

چون وامق از آرزوی عذرا گه کوه گرفت و گاه صحرا...

 

سعدی شاعر نامدار شیراز یک باب از گلستان و بوستان را به عشق اختصاص داده و غزلیات وی نیز سراسر سخن از عشق است. وی عشق را لازمه ی انسان بودن می داند:

 

سعدی همه روزه عشق میباز تا در دو جهان شوی به یک رنگ

عشق بازی چیست سر در پای جانان باختن با سر اندر کوی دلبر عشق نتوان باختن

 

مهمترین پیام دیوان لسان الغیب حافظ شیرازی عشق است و بنا به گفته ی آقای خرمشاهی عشق در غزلیات حافظ بر سه قسم است: الف) ادبی – اجتماعی ب) انسانی – زمینی ج) عرفانیبیت های زیر نمونه ای از عشق مجازی است:

 

اگر آن ترک شیرازی بدست آرد دل ما به خال هندویش بخشم سمرقند و بخارا را

سرو چمان من چرا میل چمن نمی کند همدم گل نمی شود یاد دمن نمی کند

 

عشق مجازی یا عشق به هم نوع از نظر عرفا وسیله و مقدمه ای است برای رسیدن به عشق حقیقی به شرطی که احساسات معنوی را برانگیزد و عاشق به کمال برسد در غیر اینصورت از نظر عرفان مذموم است.

عشق ز اوصاف خدای بی نیاز عاشقی بر غیر او باشد مجاز

عشق مجازی در اصل پرتوی از عشق حقیقی و الهی است زیرا حسن و زیبایی که در جهان است جلوه ای از شاهد ازلیست.

دلی که عاشق خوبان دلجوست اگر داند وگر نی، عاشق اوست

 

مزیت عمده ی عشق انسانی و مجازی آنست که موجب تزکیه نفس و دوری از خودخواهی و منیت در انسان می شود بطوریکه عاشق دیگری را بر خود مقدم می دارد ئ در راه معشوق فداکاری و ایثار می کند. لایب نیتس حکیم آلمانی در تعریف این نوع عشق می گوید: "تمتع بردن از سعادت غیرست و اینکه انسان سعادت دیگر کس را بر سعادت خویش شمرد."

"بدینگونه بر خلاف عشق حیوانی که جز خودپرستی و ارضا نفس هدف دیگری ندارد، عشق در این مقام به غیر پرستی می انجامد. از همین روست که صوفیه حتی همین مرتبه از عشق را هم مایه ی کمال خوانده اند و مثل بسیاری از ظرفا دیگر تجربه ی عشق و آشنایی با عوالم آن را شرط انسانیت واقعی دانسته اند."

عشق حقیقی یا عرفانی:

عشق حقیقی، عشق به ذات خداوند است که خیر و کمال مطلق است.

«او (افلاطونعشق مجازی را باعث خروج جسم از عقیمی و به وجود آمدن فرزند و ابقای نوع می داند و عشق حقیقی را نیز سبب خروج روح از عقیمی و رهایی از نازایی دانسته که سبب درک اشراق و زندگی جاوید و شناخت جمال حق و نیکی مطلق و حیات روحانی می شود.»

در تمام مکتبهای عرفانی از جمله عرفان اسلامی، عشق اساسی ترین و مهمترین مسأله محسوب می شود و در اصطلاح تصوف و عرفان، اساس و بنیاد هستی بر عشق نهاده شده و محبت پایه و اساس زندگی و بقا موجودات عالم را موجب می شود و جنبش و حرکت زمین و آسمان و همه ی موجودات به وجود عشق وابسته است. بقول نظامی:

گر از عشق آسمان آزاد بودی کجا هرگز زمین آباد بودی

«مرحوم دکتر غنی، درباره این مسأله چنین نوشته است: ماحصل عقیده ی عارف در موضوع محبت و عشق این است که عشق غریزه الهی و الهام آسمانی است که به دور آن، انسان می تواند خود را بشناسد و به سرنوشت خود واقف شود.»

با وجودیکه عشق اساسی ترین مسئله عرفانی است اما عارفان از شرح و توصیف آن اظهار ناتوانی کرده اند و گفته اند: هر که عشق را تعریف کند آن را نشناخته است.

 

هر چه گویم عشق را شرح و بیان چون به عشق آیم خجل باشم از آن

گرچه تفسیر زبان روشنگرست لیک عشق بی زبان روشن تر است

 

حافظ چنین گوید:

 

سخن عشق نه آن است که آید به زبان ساقیا می ده و کوتاه کن این گفت و شنفت

 

نخستین بار شیخ ابو سعید ابوالخیر عارف ایرانی اشعار عاشقانه فارسی را آنطور که موافق با طبع صوفیه بود شرح و تفسیر کرد و با تصوف در آمیخت.امام محمد غزالی بزرگترین امام و فقیه عصر خود بود.وی فتوا داد صوفیان پاک نیت می توانند اشعار عاشقانه عامیانه را در مراسم سماع بخوانند.این امر نیز در وارد کردن شعر عاشقانه در تصوف موثر بود.

نخستین جلوه گاه عشق عرفانی و آمیختن عرفان با شعر را در آثار سنایی شاعر بزرگ قرن پنجم و ششم هجری می توان دید.این شاعر در اثر مشهورش "حدیقه الحقیقه" فصلی با نام و عنوان "فی ذکر العشق و فضیله" دارد و می گوید:

 

دلبر جان ربای عشق آمد سر برو سر نمای عشق آمد

عشق با سر بریده گوید راز ز آنکه داند که سر بود غماز...

بنده عشق باش تا برهی از بلاها و زشتی و تبهی

بنده ی عشق جان حر باشد مرد کشتی چه مرد در باشد

 

پس از سنایی عطار نیشابوری عارف نامدار قرن ششم که خود وادی های معرفت را طی کرده در منطق الطیر از هفت وادی نام می برد و وادی دوم،وادی عشق است و در بیان آن گوید:

 

بعد از این وادی عشق آید پدید غرق آتش شد کسی کانجا رسید

کس در این وادی به جز آتش مباد و آنکه آتش نیست عیشش

عاشق آن باشد که چون آتش بود گرم رو، سوزنده و سرکش بود...

 

مولانا جلال الدین رومی،هستی را بدون وجود عشق قابل تصور نمی داند.مثنوی مولانا نغمه ی عشق الهی است.وی گوینده مثنوی را معشوق می داند و میفرماید:

 

ما چو چنگیم و تو زخمه می زنی زاری از ما نی تو زاری می کنی

آتش عشق است کاندر نی فتاد جوشش عشق است کاندر می فتاد

 

بیشترین بخش غزلیات و دیوان مولوی ناشی از عشق معنوی و جاذبه ی روحانی انسان کامل و محبوب مولوی شمس تبریزیست،عشقی که سبب تحولی عظیم در مولانا شد:

 

مرده بدم زنده شدم گریه بدم خنده شدم دولت عشق آمد و من دولت پاینده شدم

دیده ی سیر است مرا،جان دلیرست مرا زهره ی شیرست مرا زهره تابنده شوم...

 

<مولانا عشقی را که خود در آن غرق بود در تمام ذرات عالم ساری می دید،از این رو به همه ی ذرات عالم عشق می ورزید،و آنچه را بدان عشق می ورزید در تمام ذرات عالم در تجلی می دید >

همانطور که پیش از این ذکر شد عشق خواه حقیقی،خواه مجازی سبب تحول اخلاق و تزکیه ی نفس می شود و صفایی چون بخشندگی و سخاوت و شجاعت و بی اعتنایی به مادیات و دلبستگیهای دنیوی و پرهیز از خودخواهی و نخوت در اثر تاثیر عشق است.

مولانا در این باره گفته است:

 

هر که را جامه ز عشقی چاک شد او ز حرص و عیب کلی پاک شد

مرحبا ای عشق خوش سودای ما ای طبیب جمله علت های ما

ای دوای نخوت و ناموس ما ای تو افلاطون و جالینوس ما

جسم خاک از عشق بر افلاک شد کوه در رقص آمد و چالاک شد

 

وظیفه عاشق آنست که ترک شخصیت خود کند.همین امر راه عشق را مشکل می کند.حافظ می گوید:

 

زیور عشق نوازی نه کار هر مرغی است بیاد نوگل این بلبل غزل خوان باش

 

عشق که در وحله اول آسان می نماید راهیست بی پایان و خطرناک که در نهایت موجب هلاک عاشق می شود و به قول حافظ:

 

الا یا ایها الساقی ادر کاساً و ناولها که عشق آسان نمود اول ولی افتاد مشکلها

راهیست راه عشق که هیچش کناره نیست آنجا جز آنکه جان بسپارند چاره نیست

 

شکوه و زاری عاشق نشانه ی وجود شخصیت است،در حالیکه عاشق برای رسیدن به معشوق نباید ابراز وجود کند و عاشق حقیقی اهل ناله و فریاد نیست وناله کننده مدعیست نه عاشق.

سعدی چنین گوید:

 

ای مرغ سحر عشق ز پروانه بیاموز کان سوخته را جان شد و آواز نیامد

این مدعیان در طلبش بی خبرانند کان را که خبر شد خبری باز نیامد

 

تقابل عقل و عشق:

فقها از بکار بردن عشق درباره خداوند مخالف بوده اند و این موضوعی بوده که اختلاف نظر و دشمنی میان عارف و فقیه را در پی داشته و از نظر فقیه عقل و استدلال برای رسیدن به معرفت و کمال لازم و کافیست،در حالیکه عرفا قدرت عشق را برتر از عقل دانسته اند و عشق الهی در مبارزه با عقل همواره پیروز بوده است چرا که عقل حسابگر و محتاط و عشق شادی بخش،بی پروا و مایه ی تزکیه نفس و کسب معرفت خداوند است.

سعدی گفته است:

 

آنجا که عشق خیمه زند جای عقل نیست غوغا بود دو پادشه اندر ولایتی

وانگه که عشق دست تطاول دراز کرد معلوم شد که عقل ندارد کفایتی

 

شیخ نجم الدین رازی در مرصاد العباد می گوید:

 

همچنانکه میان آب و آتش تضاد است میان عقل و عشق همچنان است،پس عشق با عقل نساخت او را بر هم زد و رها کرد و قصد

محبوب خویش کرد

 

عین القضات همدانی در برتری عشق گفته است:

<عاشقان را به ترازوی عقل مسنج که عشق از آن منزه بود که او را به ترازوی عقل بر توان ساخت>

 

 

 

http://s4.picofile.com/file/7734081719/phoca_thumb_l_Hakhamaneshian_1_.jpg

 

 

عشق در شاهنامه، پروردۀ وصال است

 

 شاهنامه فردوسی به تعبیر شاهرخ مسکوب از زمان پدید آمدنش تا امروز «زندگی صبور خود را در میان مردم عادی این سرزمین ادامه داده است» و تداوم این زیستِ دشوار در طول تاریخ، از سویی با خدمت عاشقانه نقالان و از سویی دیگر (در دوران معاصر و با نگاهی محققانه) با آثار نویسندگانی مانند محمد علی اسلامی ندوشن، شاهرخ مسکوب، عبدالحسین زرین کوب، مجتبی مینوی، محمد مختاری، مهدی قریب، جلال خالقی مطلق، محمد امین ریاحی، مصطفی رحیمی و... جان و جهان ایرانیان را تازه ساخته و می سازد... دکتر محمد علی اسلامی ندوشن در سومین جلد از مجموعه داستان های شاهنامه به داستان «بیژن و منیژه» می پردازد. این کتاب نفیس که با چاپی بسیار زیبا، باظرافت و بهره مندی از خط خوشِ استاد رسول مرادی توسط نشر کلهر راهی بازار کتاب شده است. امسال و از مجموعه داستان های شاهنامه تاکنون دو جلد؛ جلد نخست، «رستم و سهراب» و جلد سوم، «بیژن و منیژه» منتشر شده و کتاب های دیگر (رستم و اسفندیار، کیخسرو، بهرام گور، سیاوش، ضحاک، فریدون و کاوه، عشق در شاهنامه، جهان بینی شاهنامه و یزدگرد) هم با مقدمه های دکتر اسلامی ندوشن و همت انتشارات کلهر به زودی منتشر خواهند شد. گفت و گویی که پیش رو دارید پس از انتشار کتاب «بیژن و منیژه» انجام شده است،

 

در مقدمه کتاب «بیژن و منیژه» از مجموعه داستان های شاهنامه، این داستان را در میان داستان های شاهنامه «از همه پرمعناتر» خوانده اید. شبی دهشتناک است، «بُت مهربان» شمعی چو آفتاب بر می افروزد، بزمی بر پا می دارد، داستانی حمایت می کند و از فردوسی می خواهد آن را به شعر درآورد. چنین است که شاهنامه در این شب ظلمانی طلوع می کند... و به تعبیر جنابعالی، برخورد چند موضوع پایه ای؛ مردانگی، حسد، عشق، نیرنگ، وفاداری، شکنجه، مقاومت و آنگاه رهایی، در متن این داستان دیده می شود... می خواهم بدانم فردوسی در این داستان (و به طور کلی در جهان اندیشه ایِ خود) درباره عشق چه می گوید و آنچه او ابراز می دارد (درباره معنای عشق) با سروده های سعدی، حافظ و دیگر سخنگویان بزرگ ادب ایران چه نسبتی دارد؟

شاهنامه کتابی است که از زندگی حرف می زند، بنابراین هرچه در زندگی هست، در این کتاب هم هست، از جمله عشق. البتّه کلمۀ عشق در شاهنامه به معنائی که در غزل فارسی آمده، نیامده، به جای آن «مهر» و «دلبستگی» و مرادف های آن به کار رفته. ما در شاهنامه با عشق، به طور طبیعی و روشن روبرو هستیم. بدون تکلّف، با مشارکت جسم و جان، هر دو. روبروئی زنی است با مردی، که در آن غریزۀ ذاتی انسان تلطیف شده و با تمدّن آراسته گردیده. نمونه های آن از همه برجسته تر در دورۀ باستانی، دلدادگی زال و رودابه، بیژن و منیژه، تهمینه و رستم و کتایون و گشتاسب است. عجیب است که در تمام این عشق ها، زن پیشقدم می شود و این خود می نماید که تا چه اندازه خواست طبیعی ادامۀ نسل (که زن امانتدار آن است) به کار می افتد. زن در عمق نهاد خود، طالب مردی است که بتواند بهترین فرزند را برای او بیاورد (نمونه اش تهمینه) و برای این منظور مردی را برمی­گزیند که این خواست را اقناع کند. زن در شاهنامه بر این نظر است که «کسی که مرد کارزار است، مرد بستر هم هست». در میان عشق شاهنامه و عشق غزلهای فارسی (مثلاً سعدی و حافظ) تفاوت عمده ای دیده می شود، گرچه هر دو در سرچشمه به هم می رسند. اوضاع و احوال ایران در دوران بعد از اسلام به گونه ای است که عشق با عرفان آمیخته می شود این است که مثلاً در نزد حافظ می تواند در یک بیت از جسم حرف باشد و در یک بیت از جان. به طور کلّی عشق در شاهنامه، پروردۀ وصال است، و در تغزّل دوران بعد، پروردۀ هجر. یعنی ماهیّت عشق در گرو کام نیافتگی است. نمونۀ بارز آن را می توان گفت که مجنون است.

این هر دو نوع، هر یک زائیدۀ زمان خود هستند. یکی حاصل دوران گردنفرازی کشور، و دیگری حاصل دوران فرود. امّا این وجه مشترک در هر دو نوع باید، مانعی بر سر راه داشته باشد. عشق در مانع، رشد و بالندگی می یابد. منتها در دوران باستانی، مانع ها از پیش پا برداشته می شوند، و کار به وصال می انجامد، در دوران بعد بر اثر مانع، عشق در هجر درازمدّت، دوام می یابد.

در نتیجه مقدمه تان آورده اید:«داستان های شاهنامه هر یک هسته مرکزی ای دارند، یعنی بر گِرد حکمت و آموزه ای می گردند...» در ادبیات کلاسیک ایران، در شعرهای عاشقانه و غزل ها، شاید رسیدن به معشوق و دست یافتن به محبوب، هدف نهایی نباشد (البته در بیشتر موارد) بلکه خودِ عشق، مورد توجه قرار می گیرد و شاعر را شوریده می سازد. یعنی شوریدگی ها، پریشان حالی ها و رنج ها همه در راه عاشقی رخ می نماید و به عبارتی، مقصود، عشق است و به این خاطر مفاهیمی مانند فراق، انتظار، درد و... پررنگ می شوند. اما در شاهنامه موضوع قدری متفاوت است و طعم وصال و شیرینیِ کامجویی نیز آشکار می شود. البته چون متن حماسی است، همه چیز در خدمت حماسه قرار می گیرد، در همین داستان «بیژن و منیژه» هرچند سرانجام وصل صورت می پذیرد، در آخر، پهلوانی رستم برجسته می شود و داستانی دیگر، زمینه سازِ افتخارآفرینیِ رستم. اکنون برگردیم به جمله ای که در آغاز اشاره کردم، اینجا و در این داستان که بسیار هم زیبا است، داستان بر گِرد چه حکمت و آموزه ای می گردد؟ در داستان های «رستم و سهراب» و «رستم و اسفندیار» بیش از هر چیز با مفهوم «آز» و به تعبیر زنده یاد دکتر مصطفی رحیمی با «تراژدی قدرت» مواجه می شویم. در این داستان با چه روبرو ایم؟

دربارۀ عشق شاد و ناشاد سخن می گویید. در تفاوت میان دوران باستانی و بعد، این، باز نتیجۀ اوضاع و احوال زمانه است. در دوران بعد ایرانی چنان آبدیدۀ حوادث شده است که می توان گفت تا حدّی «غم پسند» گردیده. حافظ می گوید: که دل به درد تو خو کرد و ترک درمان گفت! ایرانی باورش نمی شود که بتوان با خوشبینی و شادی زندگی طبیعی داشت. همیشه نگران فردای خود است و در این دل مشغولیِ فردا امروزش را از دست می دهد. این حالت، نتیجۀ زندگی ناامن، زندگی بدون قاعده و مرجع است.

مقدمه و داستان «بیژن و منیژه» را که می خواندم، به این می اندیشیدم که تا چه اندازه شادی، خوشگذرانی و... در ادبیات آن دوره برجسته بوده است، و همین طور «لذتِ پیوستگی» که شاید از دوره فردوسی تا دوره معاصر و ظهور شاعران نوگرا، وقفه ای در این باره اتفاق می افتد، بهتر است بگویم لذتِ پیوستگی تا اندازه زیادی کتمان هم می شود و از سوی دیگر، در این فاصله، شعر عرفانی که مبتنی بر تجربه های خاص بوده، در قالب نظم و نثر غلبه می یابد، تا شعر امروز ایران (شعر جدید) که بی پرواتر و راحت تر به لذت پیوستگی پرداخته می شود، ارزیابی جنابعالی از این موضوع چیست؟

شعر عرفانی که بیانگر فکر عرفانی است، نمودار آن است که بشر از زمین دل کنده است و برای حلّ مسائل خود به آسمان پناه می برد. گذشته از آن بر اثر قیدهای اجتماعی و عقیدتی بند بر پای خود می بیند و طالب افقی گشاده تر است که بتوان در آن تنفّس کرد، و آن را در عرفان می جوید.

انسانی بطور کلّی در دو تنگنا به سر می برد: یکی از ناحیۀ طبیعت که او را در قالب جسمانی خود محدود نگاه می دارد، دیگری از جانب اجتماع که در برابر حرکت دلخواه او دلخواه خود را می گذارد و مانع، ایجاد می کند. بنابراین او می شود یک موجود «خواهنده»، و غالباً «به دست نیاورنده»، و بدینگونه سرنوشت او این شده است که احساس تلخکامی از او دور نباشد. این بیت در ویس و رامین فخر گرگانی آمده است:

                 مرا مادر دعا کرده است گوئی                       که از تو دور بادا هرچه جوئی

در نزد انسان شاهنامه، دامنۀ توقّع محدودتر و تکلیف روشن تر بوده است. دنیا را به دو قلمرو نیکی و بدی تقسیم می کردند که او می بایست با بدی در جنگ باشد، و بدیها آن بودند که گزند آور و فروکشنده باشند. در دوران بعد، مصادیق نیکی و بدی با هم آمیخته شدند، تفسیر بردار شدند، بنابراین هر کسی می توانست هرچه را که دلخواهش بود نیک بپندارد، ولو بد باشد، و هرچه را که مطابق میلش نبود، بد بپندارد ولو بد نباشد...

در داستان «بیژن و منیژه» چند تیره از طبایع انسانی به کار می افتند: مردانگی و مقاومت بیژن، حسد گرگین، وفاداری منیژه، و سرانجام از پس تاریکی و چاه، روشنائی نجات سربرمی آورد. شاهنامه خواسته است بگوید:

                    در نومیدی بسی امید است                    پایان شب سیه سپید است

مهم آن است که انسان از تکاپو باز نماند. رستم در این ماجرا، مانند موارد دیگر، نمونۀ قهرمان نجات بخش است. گرهی نیست که به دست او گشوده نشود. تجسّم یک انسان آرمانی است که توانمندی شکست ناپذیر دارد، هرچند خود او هم سرانجام در چاه زمانه می افتد، ولی او را نیرنگ از پای درمی آورد، نه نیرو. رستم باید قهرمان بی همال باشد، همانگونه که ایرانیان باستان کشور خود را بی همال می شناختند.

همان طور که در کتاب «زندگی و مرگ پهلوانان در شاهنامه» اشاره کرده اید:«در سراسر کتاب فردوسی اختلافی بر سر زنی پیش نمی آید» مگر آنجا که در شکارگاه، دختر سرگردانی در مقابل پهلوانان ظاهر می شود و پس از کشمکشی، تصمیم می گیرند او را نزد کاووس ببرند (او همان مادر سیاوش است) و در همین کتاب، جنابعالی، زنان شاهنامه را (غیر از سودابه) زنانی تمام عیار می خوانید، زنانی همچون؛ رودابه، تهمینه، فرنگیس، منیژه و... می خواستم درباره این زنان که شخصیت های احترام برانگیزی هستند، بیشتر توضیح بدهید.

در مورد زنان یک تلقی نسنجیده از شاهنامه بر سر زبانهاست و آن ناشی شده است از داستان سودابه. این زن چنانکه می دانیم فتنه ای بزرگ در دربار کاووس بر پا می کند. دلبستگی شهوانی و مکارانه او به ناپسریش سیاوش –که حکم مادر او را دارد- سپس دسیسه هایش که منجر به نابودی شاهزاده می گردد، او را زن پتیاره ای معرفی کرده؛ از این رو از سر خشم در نتیجه گیری ماجرای او آورده شده است: زن و اژدها هر دو در خاک به... (این بیت در شاهنامه های معتبرتر الحاقی شناخته شده است) ولی این یک مورد است، و چنانکه می دانیم در نوشته های قدیم واکنش ها و داوریها بر حسب مورد صورت می گرفته. از این که بگذریم کم کتابی به اندازه شاهنامه زنان بزرگ منش در خود جای داده است، که مایه افتخار نوع زن ایرانی باشند. همه صفاتی که موجب آراستگی انسان و زن است در زنان بزرگ شاهنامه دیده می شود. ایثار و استحکام شخصیت و پاکی و وفاداری چنان به صورت طبیعی در آنهاست که گویی این خصوصیات با سرشت زن عجین اند. حتی زنان ترک، دختران افراسیاب، فرنگیس و منیژه، یا جریره، دختر پیران، چون با ایرانیان می آمیزند زیباترین جلوه های روح بانوانه را از خود بروز می دهند. در دوره تاریخی دوشیزگان ساده روستایی که در ارتباط با بهرام گور شناخته می شوند و به همسری وی در می آیند همگی در سبکروحی و شیرینی و نشاط و هنروری چنانند که گویی نوعی فرهنگ و فرزانگی عام سراسر ایران را گرفته بوده، و آن در درجه ای بوده است که حتی دختران ده نشین را نیز بتواند شایسته مُشکوی پادشاه گرداند. عشق در شاهنامه با عشق در سایر منظومه های فارسی تفاوت دارد، مانند آب بهاری روان و روشن است. جریان آن نه در جهت تسلیم و انفعال یا هوس و غریزه تند شهوی، بلکه در جهت ملاحظات مردمی و پهلوانی است. رودابه و تهمینه و منیژه دلبسته نمی شوند مگر به سبب آنکه نیروی فیاض هستی پرور در مرد برگزیده خود می بینند. گردآفریدِ نوجوان، همان یک ساعتی که با او روبرو می شویم اثری محونشدنی در ما می گذارد. صفت عالی به هیچ وجه انحصار به ایرانیان ندارد؛ به محض آنکه زن شد و وارد جرگه شاهنامه شد به یک شخصیت قابل احترامِ پر آب و رنگ بدل می گردد.

زنهای منظومه های بعدی چون در نظامی، امیرخسرو، جامی و دیگران هیچ یک تاب برابری با زنان شاهنامه ندارند. در همه آنان حالتی هست که سلامت و فخامت آنان را خدشه دار می کند. لیلی: منفعل و شکننده. شیرین: کمی بدنام. زلیخا: نامتعادل، زناپسندِ پیشین و عابده بعدی. بر سر هم اگر به عمق شاهنامه فرو رویم، می بینیم که این کتاب نه حماسه شاهان است و نه جانبداری از قوم و ملت خاصی دارد، کتاب زندگی است که داد و خرد جانمایه آنند1  دربارۀ زن در شاهنامه چون جای دیگر توضیح بیشتری آورده ام (کتاب ایران و یونان در بستر باستان) در این جا از تفصیلش در می گذرم. همین اندازه بگویم که زنان ایران در دورۀ باستانی از برجستگی ای بر خوردارند. که نظیرش نه تنها در ادب فارسی نیست، بلکه بدشواری می توان در ادب جهانی هم یافت. سودابه یک استثناست. این زنان در نبرد میان نیکی و بدی، در پیروز کردن نیکی، دوش به دوش مردان خود پیش می روند. هم دلدار هستند هم هماورد، یعنی کوشنده. نکتۀ قابل توجّه آن است که اکثر این زنان، تبار غیرایرانی دارند، ولی چون به همسری ایرانی درمی آیند، ایرانی منش می شوند. فرنگیس و مادر سیاوش و منیژه تورانی هستند، سیندخت و رودابه، کابلی، جریره مادر فرود نیز تورانی است، کتایونی، رومی. چند بیت ناخوشایند که دربارۀ زن در شاهنامه آمده، مجعول و الحاقی است و از فردوسی نیست از نوع: زن و اژدها هر دو در خاک به ... را دیگران افزوده اند.

مفهوم مهر و وفاداری در داستان «بیژن و منیژه» رنگ و بوی دلپذیری دارد. از هنگامی که بیژن در چاه زندانی می شود، منیژه نیز در راهی دشوار وارد می گردد. او که از خانواده پدری و از زندگی پر ناز و نعمت و شاهانه اش رانده شده، نابرخورداری را تاب می آورد و با وجودی که زندگی سختی را می گذراند، به بیژن هم غذا می رساند. در حقیقت، عشق و وفاداری مقصود زندگی او می شود و اینچنین به زندگی خویش «معنا» می بخشد. عشق این نیرو را در او بر می انگیزد. اما در همه داستان ها این گونه نیست، در داستان «رستم و سهراب» گردآفرید به سرعت باد می آید و به سرعت باد می رود و به نوعی محو می شود! گویا، آگاهانه یا ناآگاهانه باید همه چیز جفت و جور شود تا آن پایان غمناک رخ دهد! نمی دانم چرا هر بار این داستان را مرور می کنم، هنگامی که به گردآفرید می رسم، این اندیشه هجوم می آورد؛ چرا این حضور محو است! مگر نه اینکه ماجرا چندان ساده نبوده:«ز گفتار او مبتلا شد دلش/ برافروخت کنجِ بلا شد دلش» آمدن و رفتن گردآفرید به خوابی شبیه است، حذفِ گرآفرید به یکباره از داستان پرسش برانگیز نیست؟

گردآفرید چون سهراب را تورانی می شناسد، یعنی غیرایرانی، به اظهار دلبستگی او جواب مساعد نمی دهد. او را دوست دارد، ولی با خود می گوید که حیف که این جوان ایرانی نیست! غیرت ایرانی بودن، بر بارقۀ عشق غلبه می کند. داستان بر این نکته تکیه دارد که ایران برتر از هر چیز، حتّی عشق! این است که عشق این دختر مانند آذرخش، می درخشد و ناپدید می شود.

پرسش پایانی ام درباره «بُت مهربان» است. آن که داستان را برای فردوسی بازگو می کند، آیا با قاطعیت می توان گفت که همسر وی بوده است؟ «جفت نیکی شناس» خواندنِ وی دلیلِ خوبی برای این مدعا است؟ می خواستم بدانم در داستان های دیگر شاهنامه هم از او نام برده می شود؟ زیرا به نظر می آید او با داستان های دوره باستان آشنا بوده و از این رو انتظار می رود، از وی در جاهای دیگر نیز یاد شده باشد، شاید هم نمی خواسته زیاد از همسرش سخن بگوید...

با قاطعیّت نمی توان گفت که «بت مهربان» در سرآغاز داستان بیژن و منیژه همسر فردوسی است یا نه، ولی حدس همسر بودن بر فرض دیگر غلبه دارد. در گذشته رسم نبوده است که از بانوی خانه در نزد دیگران یاد کنند. البتّه فردوسی همسری داشته، در شاهنامه اشاره به پسری از اوست که در جوانی می میرد. نظامی عروضی هم از دختری از او یاد می کند. فردوسی در این قضیّه، با لحن احترام آمیز و مهربانانه ای که از این زن یاد می کند، می نماید که موجود فرهیخته ای است. حرکات شیرین خود زن نیز بر همین معنا گواهی دارد. فردوسی در بیژن و منیژه در دوران جوانی است، و می توان پذیرفت که چنین شبی واقعی باشد، نه زائیدۀ خیال.



مطالب مرتبط با این پست :

بهترین ها از دنیای دف نوازي و موسيقي سنتي، دنياي هنر و هنرمندان

شما از 1 تا 20 چه نمره ای به وبسایت میدهید؟

تبادل لینک هوشمند
برای تبادل لینک  ابتدا ما را با عنوان پلاک 10 و آدرس plak10.loxblog.com لینک نمایید سپس مشخصات لینک خود را در زیر نوشته . در صورت وجود لینک ما در سایت شما لینکتان به طور خودکار در سایت ما قرار میگیرد.

 






RSS

Powered By
loxblog.Com